رو به آن پنچره ای ٬
که خدا
با سر انگشت خیال ٬
روی زیبای ترا
میکشید بر رخ ماه
عجبا گفت ٬
به آن گوهر دردانهء عشق
که نهادش در خاک
تو اگر می آیی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میروم رو به مقامی که پری
سر سجاده به پای جگر خون من آغشته کند
تو اگر می آیی !!!!!
در اين تنهائي مرموز
چرا بيتاب شد مهتاب
نفس سبز است و
خاك اين بيابان را عطش مسموم خواهد كرد
و چشمي را كه ميشد شست با گرماي يك لبخند
چه تاريك است اينجا بي صداي تو
سكوتي سرد مانده بي نگاه تو
در اين آ يينه دنبال چه ميگردي
بيا باور كنيم ديروز ، امروز است
و فردا ............. هر چه باداباد
رنگ خون است دل از اين همه بيداد سحر
چه زميني
چه زماني
دوستم داشته باش
دوستت دارم من
رفته آن سايه ء وحشت كه فلاني ميگفت
دوستم داشته باش
گر چه بيمارم و در حسرت يك جرعه شراب
گرچه ميخندد باد
بر غروري كه شكست ساقهء مجنون مرا
دوستم داشته باش
دیوانه مبار آبرو دارم من
بر درگه این حرم وفا دارم من
ازعشق و امید وزندگانی هردم
صد زخمه ز تار کبریا دارم من
گفتی چه کنم که روزن چشم ترا
از هجر و جفای یار خونبارم من
شاهین گله ازخویش کن افسانه مخواه
امروز که عاشقم گنه کارم من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو نگاه خسته خورشيد خانم
ابر و باد ومه و اين همه سكوت
چي بگم
از كي بگم
ميدوني آسمون آبي ما
داره باروني ميشه
داره از كنار دشت عاطفه
يه نفر رازمو از بر ميخونه
ميدوني اون شباي مهتابيمون
داره افسانه ميشه
گرمي دست تو رو
كي ميتونه مثله فصل كودكي
آره باور بكنه
يكي بود يكي نبود
توي قلب آدما جاي خدا
همه چي بود و ديگه هيچي نبود ...............
ميرود ، مي آيد
سبز ، آبي ، قرمز
و نميفهمم باز
تو بگو
كه چرا ميگويند
رنگ پاكيست ، سفيد
به من آموخته اند
همه جا پاييز است
و چه سخت است تماشاي بهار
روي قانون زمين
كاش ميرقصدي
.....................................
همیشه زود دیر میشود
همیشه
برای رهائی
برای هجرت
و برای لمس کردن لذت
بگذار صادقانه چشمانمان را بندیم
خیلی زود
قبل از آنکه دیر شود
برای همیشه
میتوان دید رخ ماه ترا
از پس پردهء این کهنه قبا
خانه پر گشته ز میراث زمین
بشکن این سایهء تردید مرا
ناتوان گشته دلم مژده دلدار بیار
تا گلستان شود از یاد تو افسانهء ما
یا حق ..............
داشتم میرفتم
پی خوابی که مرا
اینچنین بیدار کرد
مثل یک خاطرهء گنگ میان من و پرواز و قفس
گوش کن
میدانم
که تو هم خسته ای ای همسفر قصهء من
میشناسم همهء درد ترا
از پس چین و شکن های نگاهی که پر از آواز است
حیف شد آن همه دستی که شکست
غزل شوق ترا
باز هم میروم
اما اینبار
پی یک بیداری
آنچنان میخوابم
تا نبینم دیگر
اشک و بیتابی خاموش ترا.................
یا حق ...........
چه کسی میداند
این دل از بهر چه بیتاب ,
غزل میخواند
به کجا میرود این سایهء افتاده به دشت
و صدائی مبهم
از پس پردهء ماه
چه بگویم
قیل وقالی اینجاست
صنم افسانهء تردید شب است
من ویک پنجرهء باز که از شوق تو میسازد راز
اندکی مانده به لبخند شقایق
برخیز
تا برد شبنم عشقم
چشم زیبای ترا تا دریا
و دگر هیچ ............
یا حق .............
میمانم ای بهانهء ایمان و انتظار
در کوچه باغ آئینه های نگاه تو
میسوزم ای ستارهء دل های بیقرار
در سایه سار مبهم خورشید راه تو
گربی نشان نام و نشان ازتو میخرد
ما بی نشان گشته ز نام و نشان تو
درحیرتم که رازمرا با صبا که گفت
این قامت خمیدهء ما, یا خیال تو
یا حق ..................
