|
|
|
|
|
خواستم خنده كنان
روي ديوار اميد همه، مردم شهر بكشم عكس كبوترها را و از آن پنجرهء رو به افق باز فرياد زنم شوق آزادي را خواستم گريه كنان بدوم روي كوير همهء عاطفه ها تا كه لبريز كنم جام خالي شقايق ها را چه كسي ميخندد ؟ چه كسي ميگريد ؟ ........................
همسفر عزيز غم فقدان دردانه عاشق بي منت اين عالم يعني مادر بسيار جانكاه است مرا شريك اين درد كن اما بدان او هنوز هست ، صدايت را ميشنود و هنوز در ميان نوشته هايم خنده و گريه اش را حس ميكنم اين چند خط نيز از آن توست پيش من امانت بود از طرف او ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ روحش شاد و وجودش هميشه در كنار تو باد يا حق ....................... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 19:26 توسط شاهین
|
|
||
|
|
|
|
|
آنگاه كه در دلت شكوفه ها براي ماندن ترانه مي سرودند ، ناگاه غروب در آئينهء سكوت نگاهت نشست و پشت سايه ها را شكست . عجب فريادي ، تمام آئينه ها ترك خرد و گوش سنگين آسمان را كر كرد . اين است نعره ء شقايق و قلم در دستانم دلتنگ آغوش باز تو بود آنزمان كه چشمان تو به عظمت عشق مي نگريست افسوس كه ديگر بال و پري ندارم ، اما هنوز سكوت مانده و غروبي كه خواه ناخواه با سحر فرو خواهد ريخت و خدائي كه تماشاگه راز است صبور باش صبور همسفر ................................. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:9 توسط شاهین
|
|
||
|
|
|
|
|
خاطرم هست هنوز بوي نيلوفر وياس نفس پاك سپيدار بلند و صداي آبي كه پر از قصهء روئيدن بود وقت رقصيدن ماه بر تن ساكت رود چشم هاي تو پر از پنجره بود روي قاليچه همسايه ما نقش نارنج و ترنج طعنه ميزد به بهار و عجب همهمه اي حس آرامش باد عطر گيسوي تو بود خاطرم هست هنوز ................. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 19:53 توسط شاهین
|
|
||
|
|
|
|
|
اي غريب آشنايم ، اي رضا ،عشق و اميدم اي همه چون وچرايم ،اي رضاع نوردوعينم سال ها در انتظارم تا كه بينم روي ماهت اي جمالت آفتابم ، اي رضا ع جام جهانم چشمه مهر خدائي ، دردمندان را دوائي اي نگار جاودانم ، اي رضا ع داروندارم ساقيا پيمانه پر كن تا دهم شرح فراقش اي نياز بي نيازان ، اي رضا ع همراز آهم در دلم عشق تو بر لب ذكر ياذل منه توست اي پناه بي پناهان ، اي رضا ع آرام جانم نيست بودم ، هست گشتم مست بودم باده گشتم اي صفاي نغمه هايم ، اي رضا ع بود و نبودم جان بي مقدار ما را كن فداي عاشقانت اي اميد نا اميدان ، اي رضا ع راز و نيازم زاهد خودبين نگر لاف ان الحق ميزند اي سلوك هرچه سالك ،اي رضاع چشم وچراغم
یا حق ............ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:19 توسط شاهین
|
|
||
|
|
|
|
|
ياد آن روز بخير روي هر تكه اي از پنجره ي خانه ي ما جاي چشمان تو يك روزنه بود و عجب دلهره اي خش خش برگ سپيدار بلند زير پاي باران در دلم شوق تو بر لب مي خواند نفس آد مكا كه نمي دانستند روي احساس هم انديشه كنان مينوشتيم سلا م و به تو ميگفتم ، دوستت دارم من و تو مي رقصيدي به همين آساني ميشد عاشق شد و ماند .................... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط شاهین
|
|
||
|
|
|
|
|
در جمالش آفتاب كبرياست مهر دستانش سرود انبياست شوق هجرست و سكوت و انتظار خاك پايش توتياي چشم ماست محرمي كو تا بگويم راز عشق بر سر بازار حق ترديد هاست خلوتي دارم ز فيض رحمتش جلوه اي از نقش او در جان ماست هر دم از كويش نسيمي ميوزد اي خوشا آن گِل كه با گُل آشناست تا سحر پروانه گشتن سوختن راه و رسم مستي و پيمان ماست گر نباشد درد درمان را چه سود نا خدا را ره نمائي با خداست
یا حق ...................... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:10 توسط شاهین
|
|
||
|
|
|
|
|
بين دستان تو خورشيد سحر گاهان است آسمان را بردار جاي مهتاب گل ياس بكار شعري از بغض كوير روي دريا بنويس وقت رقصيدن نيلوفر وحشي زير باران به تماشا بنشين بر لب طاقچه ء خاطره ها بنويس آب ، بابا نان داد بي تو اين شاعر تنها جان داد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:4 توسط شاهین
|
|
||
|
|
|
|
|
نيا با من اينجا غروب است نيا براي رسيدن براي رهائي عبور از نگاهي كه در انتظار سحر مانده سخت است نيا نيا با من اينجا سكوت است نيا در اين چشمهء نور براي هياهوي نامبهم دشت تنها سرودن برايم چه تلخ است نيا دگر صحبت از شوق پروانه نيست دگر آه با سايه بيگانه نيست اگر سوخت جانم به دلبررسيد اگر باده گشتم خدايم چشيد نيا با من اینجا جنون است نیا در این پهنه بی نشان در این قرن خاکستر و خون و آتش و دستی که بشکست بال کبوتر تماشاگر راز بودن پر از وحشت و اضطراب است نیا ......................... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:8 توسط شاهین
|
|
||
|
|
|
|
|
گفته بودي كه بخوان راز پر پر شدن قاصدكي كه پريد از ته آن كوچه ء بي نام و نشان تا ز نام تو نشان آورد از حسرت و دلتنگي ما من در انديشه آئينهء صبح تو در انديشه ء ما گفته بودي كه بمان از ازل تا به ابد در نگاهي كه ز شوق تو پر از خاطره است سايه ها مي دانند خانهء نور كجاست و چرا ؟ سر سجادهء عشق نيست چشمي كه بگريد از شوق تا به لبخند تو باز سفر آغاز كند ................ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:18 توسط شاهین
|
|
||
|
|
|
|
|
يادمان باشد هميشه آسمان آبيست بوي ياس و شوق ماندن تا ابد جاريست يادمان باشد كه در اين آشيان عشق تنها گوهر باقيست در حريم كوي دوست يادمان باشد ميتوان بي بال و پر پرواز كرد يك نفس تا انتهاي بركهء خورشيد يادمان باشد ميان عاشق و معشوق ميتوان فرياد شد در سكوت خامش آيئنهء ترديد يادمان باشد ............................. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:49 توسط شاهین
|
|
||